تبليغاتX
mohabat.blogfa.com
 
+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:58 |

دلا با كسي آشنا يي مكن

گر مي كني بي وفايي مكن

با هر كس لاف محبت زدي

از او تا قيامت جدايي مكن

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:58 |
+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:57 |
+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:55 |
من آخرش نفهميدم كه حرف تو حقيقته ، يا عشق من براي چشم نازنيت عادته !

نمي دونم حرفايي كه مي زني يامي نوسي، مخاطبت كس ديگه ست با واقعا توبا مني ؛

يه وقتايي شك مي كنم نمي دونم دوسم داري، ياكه مي خواي عشق منوبدون پاسخ نزاري؛

تكليفمو با ديگران دوباره روشن ميكني ؟، يه فكري ام واسه دل ديوونه ي من ميكني ؟؛

به من ميگي كه تودلت اول كيه اخر كيه، ميگي چرارنگ نگات يه وقتايي اين جوريه؛

يه وقتا شكوفه گفتنت قشنگ و اسمونيه، يه وقتا مطمئن ميشم كه اسمم نمي دوني !

يه وقتا بهتر از خودم به حرف من جواب ميدي، يه وقتا كه هوس كني كلي منوعذاب ميدي؛

راست بگو مال مردمي يا نازنين من تويي، يه وقتا مثل چشمه صاف يه وقتا خيلي مبهمي؛

يه وقتا شكوفه گفتنت خودش واسم يه عالمه ، يه وقتا صبرو حوصلت حتي واسه منم كمه؛

حتي اگه چشمات پيش منه دلت ولي با ديگري، بزار كه اعتراف كنم از همه مهربونتري ؛

هر اعتراضي كه كني به حرفاي من وارده، چيكار كنم هوا فقط واسه ي تو مساعده؛

يه وقتا عاشقي هم واسه ادم دردسره، اما يازم اگه ادم عاشق نباشه بدتره !

برات نوشتم بدوني طبق روال سرنوشت ، براي من جهنمه دنيا براي تو بهشت؛

نه نمي خواد بهم بگي حرفات مثل شكايته، يه وقتايي عوض مي شي اين به خدا حقيقته ؛

بازم مي رسم به نقطه ي قوت واوج زندگي، قصه ي مبتلا شدن، عاشق شدن ،ديوونگي؛

من مي دونم خسته شدي از پرسش و سوال من،ناراحتي اما مي خواي راحت بشه خيال من؛

سخته يه كم وارد شدن تو كوچه هاي شاعري، خط كشيدن رو دفتر خوشحاليهاي ظاهري؛

اما بزار بازم بگم ديوونتم خيلي شديد، رنگ يه عشقي رو ديدم كه مجنون هم اونو نديد؛

اگر چه چشمات خيلي كم از من خبر گرفت ، اما نبايد توي عشق اينا رو در نظرگرفت؛

اوني كه تنهاش مي زاري ،يه وقتايي توبا غمت،اونقدرديوونته كه بازم مي مونه عاشقت 

تقدیم به عاشقان واقعی

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:49 |

گفته بودم عشق يعني هورم نفس  داغِ داغ
عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ
مي گويم عشق يعني سوز درد سرد سرد
عشق يعني دلي بي كينه اما پر ز درد
گفته بودم عشق يعني التهاب التماس
عشق يعني مرواريد يه قطعه الماس
مي گويم عشق يعني حقارت در التماس
عشق يعني  ذغال، ني مرواريد و الماس
گفته بودم عشق يعني زلالي رود وجود
عشق يعني به درگاه يار به سجود
مي گويم عشق يعني دفن خود در وجود
عشق يعني به درگاه خالي به سجود
گفته بودم عشق يعني مستي از جام نگاه دوست
عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست
مي گويم عشق يعني پيمانه ات بشكسته به دست دوست
عشق يعني  سراب رسيدن تا در دوست
گفته بودم عشق يعني صداي تيشه فرهاد
عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد
مي گويم عشق يعني تيشه زدن بر دست فرهاد
عشق يعني ليلي به بر دگر يار ،مجنون به فرياد
گفته بودم عشق يعني گداختن در انتظار
عشق يعني خطر كردن با اختيار
مي گويم عشق يعني سوزش  سردي  ديدار
عشق يعني  خطا كردن بي اختيار
گفته بودم عشق يعني ديدن خنده يار
عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار
مي گويم عشق يعني حسرت در ديدن يار
عشق يعني سيل اشك ويار بي عار
گفته بودم عشق يعني بودن لب روي لب
عشق يعني صبر لبالب
مي گويم عشق يعني فشار دندان  روي  دست
عشق يعني  فرود از بالا به پست
گفته بودم عشق يعني شرمساري ايوب
عشق يعني يوسف واسه يعقوب
مي گويم عشق يعني  سنگ و رمي جمرات
عشق يعني بنده شدن بر مي و مسكرات
گفته بودم عشق يعني دوست داشتن بي انتها
عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها
مي گويم عشق يعني حماقت در دوستي بي ريا
عشق يعني ايستادن و سوختن ،تنهاي تنها
گفته بودم عشق يعني رنگ سرخ شقايق
عشق يعني پارو واسه قايق
مي گويم عشق يعني جان دادن يك گل زيبا
عشق يعني حقيري در بزرگي تا ناكجا
گفته بودم عشق يعني ترنم زيباي بارون
عشق يعني نفير صداي كارون
مي گويم عشق يعني سيل ويران گر
عشق يعني دلت به دست ياري سوداگر
گفته بودم عشق يعني همه زيبايي ديدن
عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن
مي گويم عشق يعني  زنگار بر رخ زيبايي و مدارا
عشق يعني نه خود ديدن و نه يار ديدن ،تو را
گفته بودم عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن
عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن
مي گويم عشق يعني يكرنگي را رنگ رنگ ديدن
عشق يعني بر دلت دم مرگ ،پي از پي دميدن
گفته بودم عشق يعني رنگ آبي آسمون

عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
مي گويم عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون

دوست دارم دوست دارم، قدتموم آدما، قد تموم عاشقا،دل بردي و پنهون شدي از من چرا اي بي وفا از من چرا از من چرا،عاشق شدم ،عاشق شدم، از چشم من پنهون نشو، از چشم من پنهون نشو، تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو،پر مي كشي تا آسمون من خسته بي بال و پر روزي كه برگردي دگر از من نميبيني نظر......دوست دارم دوست دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا.....

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:47 |

فداش بشم ببینید این بچه چقدر نازه...آخه

زبونتو موش بخوره

اینم از آخریشعشق دوکودک صحنه ای بسیار رمانتیکی ایجاد کرده ببینید.......

واقعا اگه نظر ندید و برید خیلی بی انصاف هستید......

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:45 |

دراین پاییز
ای دل

از برگباری موحش در باد مَهراس

این که
پاییز، پاییز است

برگ، برگ و
باد، باد

این که

پاییز ، همان مرگ است

برگ ، تویی و
باد ، عابری همیشه است

نه ، مَهراس
!
وقتی که برگباری مُوحِش

بر شانه هایت می بارد

بگذَر
از کوچه یی پاییز زده
در جادویش ، زیبا ، مرموز ...

پـاییـــز

 

ای فصل برگ ریز

 

ای آنكه بر جنازه ی گلهای باغ ما

 

جز گریه ، هیچ كار دیگر نمی كنی !

 

با آنكه غیر مرگ ...

 

كه سرنوشت مشترك برگهاست !

 

بر ساكنان باغ مقرر نمی كنی .

 

گویم اگر كه دوست تَرت دارم از بهار

 

باور نمی كنی ..!

وقتي که رفت‌، همه ي رنگها، کنار دريچه ي قلبم مُردند و فقط رنگ رفتنش ماند...

وقتي که ديگر نبود، همه ي اطلسي هاي باغچه پژمردند...

وقتي که رفت آسمان ديگر آبي نبود و خـــــدا چتر خاکستري اش را بر سر چنار پير گرفت و چشمانش را بست...

از وقتي که رفت هيچ باران نباريد...

همه ي چلچله ها افسردند و داوودي ها با همه ي زرديشان، مرگ را فرياد زدند...

از وقتي که ديگر نيست، گل مريم گلدان کنار پنجره مرا به ياد هيچ عزيزي نمي اندازد...

از وقتي که رفت خانه چه غريب مانده ست....

چراغهاي خانه همگي خاموشند و پنجره ها رو به خاکستان بازند...

ميان تو و من هزاران فاصله است
تو مي داني چرا نگاهت نكردم؟
تو مي داني چرا دست هايم مي لرزيد؟
تو مي داني چرا پاهايم ياراي ايستادن نداشت؟
تو مي داني چرا رفتنت را فرياد كردم؟
نه ندانستي
و با اولين فاصله دور شدي
حرير دلم نازك شد
نگاهم كم سو شد
و دست هايم از لرزش افتاد
 تو ندانستي
تو ندانستي
بار ديگر نگاه پريشانم
برگشت خسته به سوي تو

سفر داستان سختي بود

منتظر نظرات و پیشنهادات شما دوستان عزیز هستم

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:43 |
لحظه دیدار

خانه ای تنهاست ..چشم  من   اما

 

آشنا  با گوشه  های  خانه محزون

 

آینه در کنج دیواری...

 

در صدای  بیصدائی ها

 

قصه گویداز جدائی ها

 

صندلی ها تکیه بر میز کنار خویش

 

خسته اند از انتظاری گنگ

 

بس اسیر حسرت یک جنبش کوتاه

 

ساکت و خاموش

....

 

پرده های پر غبار اما...

 

آرزومند  صفای  نور    خورشیدند

 

وه چه غمگینند

....

ساعتی..در تیک تاک غصه دار خویش

 

آن دل بی تاب عاشــــق را

 

آ ن نگاه  شاد   و خندان  را

 

بر تن آن عقربکهای خوش دیروز میــــجوید

....

 

لیک این صبح خوش امـــروز

 

پیک شادی را  هنوز ،اندر پس یک راز

 

بر تن این پرده های شیشهء خاکی

 

از نگاه خانهء محزون

 

فرو بسته ست!!!

 

عقربکها نیز

 

بی خبر از معنی شادان خود هستند

 

تیک تاک لحظه ء دیدار

 

می گشایم پرده را ارام

 

گوئیا اینک نگاه خانهء محزون

 

با شگفتی سخت ...

 

حیران است

...

وه که این خانه بسی در هم   پریشان است

 

آه ای تک خانه ء محزون...با سرشک چشم

 

میشویم غبار از شیشه ء   غمناک

 

پاک میسازم تن افسره ات از خاک

 

میزدایم غصه را از این نگاه خاکی غمناک

 

صندلی ها جابجا گردید

 

از تب حسرت رها گردید

 

آه ای گلدان خالی پر کنم امروز

 

با گل سرخ و به صد گلبرگ

 

گل عروسی لابلای آن

 

میخک سرخی میان آن

 

نرگسی یاسی...با شکوفه های گیلاسی

 

....

 

در تو میریزم خنک آبی ...

 

بعد از آن گویا تو سیرابی

....

آب وجارو میکنم آنگه حیاطم را

 

آه اینک خانه ام زیبا و خندان است

 

وه چه شادان است

 

یار من آخر در این تک خانه مهمان است

 

آه ای زنگ در خانه...بیصدائی ها دگر مردند

 

بسکه هر دم  سینه و قلب من آزردند

 

بیصدا بودند لبهای شکایت نیز

...

 

در خموشی های اندوهی!

 

اینک اما لحظه دیدار و گفتار است

 

آه امـــد

 

این صدای پای او از پشت دیوار است

 

زنگ در ...

 

آری صدای زنگ در آمد

 

میدوم من با شتابی تنــد

 

التهاب لحظه دیدار

 

باز شد این درب سنگین ...بار دیگر باز

 

زندگانی بار دیگر در دل این خانه شد آغاز

 

او در آمد با کلام ساده لبخند

 

با سلامی پاک

 

آمـــــدی؟؟؟؟  مـــن منتــظر بـــودم

 

خانه هم در انتظارت بود

....

خوش درآ  محبوب من   کاینجا

 

در تب دیدار تو عمریست میسوزد

 

دیرگاهی این دل و این خانه خالی

 

روز و شب در اتنظاری تلخ

 

دیدهء غمگین بدر دوزد

 

خوب بنگر خانه بی تاب است

 

چون دل من در هراسی تلخ میسوزد

 

تا مبادا  "اینــــهمه" رویا و در خواب است؟!

 

بعد از این اما...بعد از این اما

 

بی تو هرگز سر نخواهم کرد

 

بی تو هرگز سر نخواهم کرد

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:41 |
امروزم میخوام یه مطلب عاشقانه براتون بزارم.راستشو بخواین خودمم نمیدونم چرا بیشتر مطالبم عاشقانست و الانم چندتا پست پشت سر هم  مطلب عاشقانه گذاشتم...شاید به خاطر جذابیت یا شایدم به خاطر رمانتیک بودنشه ..اگرم دقت کرده باشید با اکثر کسایی تبادل لینک کردم که وبلاگشون عاشقونست..اما این فقط یه تصادفه ولی سعی میکنم توازنو بین همه مطالب رعایت کنم....

بعضی ها هم میگن وبلاگت شخصیه باید در مورد خودت بنویسی اما من میگم نه......میدونید چرا ؟چون اگه بخوام فقط درمورد یه مطلب خاص بگم برای من جذابیتی نداره...خوب دوست ندارم دیگه مگه زوره

من دوست دارم در مورد همه مطالب بگم....حالا اسمشو میخواین بزارین شنبه یکشنیه یا نمیدونم آش شوله غلم کار یا هرچیزه دیگه ای بزارید اما من اینجوریشو دوست دارم.......خوب بسته دیگه این همه توضیح بریم سراغ مطلب امروز که مطلب کوتاهی است...امیدوارم خوشتون بیاد...

روي تخته سنگي نوشته شده بود :
اگر جواني عاشق شد چه کند؟...
من هم زير آن نوشتم:
بايد صبر کند...

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟...

من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتراست...
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما.............
زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:40 |


Powered By
BLOGFA.COM